تبليغاتX
ناگفته ها و ناشنیده ها
شهرت...


ریشه، گلی است که شهرت را به هیچ می گیرد.

                                                                     (جبران خلیل جبران)


پ.ن:

برو روی این لینک، کلیک کن...هر چی دوست داری توی کادر تایپ کرده و منتظر بمون ببین چی میشه! خیلی قشنگه...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت22:48توسط آسماني |
از خود تا خودِ خدا

چند روز پیش داشتم با دوستی صحبت می کردم. خیلی بی مقدمه از من خواست ده ویژگی خوب و ده ویژگی بد اخلاقی خودم را نام ببرم. بهش گفتم بی خیال بابا! حوصله داری...

اما راستش نتوانستم از فکر سوالش بیرون بیام. هنوز دارم به خودم و ویژگی های اخلاقیم فکر می کنم. ده ها ویژگی بد پیدا شده اما ویژگی خوب ...؟ نمی دونم، سخت بود...فکر کنم ده تا نشد!
یاد این حدیث افتادم که " من عرف نفسه فقد عرف ربه ".

این روزها ، از این جور تلنگرها زیاد به من وارد می شود...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت2:44توسط آسماني |
جادوی پائیز
پیاده روی در عصر یک روز پائیزی در هوایی باران خورده روی برگهای رنگارنگ، به خودی خود لذت بخش است و انسان را به خلسه می برد. حتی اگر کیفی پر از کتاب بر دوش داشته باشی و دستانی پر از جزوه! حتی اگر یک مسیر یک ساعت و نیمه را پیاده روی کنی . حتی اگر زنگ خوردن مداوم موبایل، خلوتت را بر هم زند. حتی اگر بعدش سرمای شدیدی بخوری.

خیابان ولیعصر! پائیزهایت را دوست دارم!

فکر کنم دچار جنون پائیزه شده ام! کسی راه درمانش را می داند؟؟



جمعه 15 آبان
:

و خدا تائید کردن کامنت را آفرید تا بتوان از شر مزاحم جماعت در امان ماند...!

سه شنبه :

اینجا ، انگلیسی شدم!



+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت19:51توسط آسماني |
آورده اند که ...
* Man fools himself. He prays for a long life and he fears old age (chinese proverb)

* like our shadows, our wishes lengthen as our sun dies (Edward young)

* Time heals old pain, while it creates new pain (Charles lamb)

* You can fool some of the people ALL OF THE TIME, all of the people SOME OF THE TIME, but you cannot fool all the people ALL OF THE TIME. (Abraham lincoln)

* Love makes time pass, and time makes love.

* Men talk of killing time, while time quietly kills them.

*time WASTED is existence, USED is life. (Edward Young)
+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت12:16توسط آسماني |
اگر...!

اگر قرار بوده از 23 شهریور کلاسهای دانشگاه شروع شوند و کلاسها را تا 4 مهر بپیچانده ای، بعداً 4 جلسه کلاس جبرانی برایت گذاشته اند؛
اگر وقتی هنوز بیشتر از 2 هفته از شروع کلاسها نگذشته و با 2 امتحان، 2 ارائه کنفرانس و یک تحقیق مواجه شده ای، تا آخر این ماه هم بیشتر فرصت نداری؛
اگر تا آخر این ماه موظف شده ای 40 اسلاید شو پاورپوینت ارائه بدهی، آن هم وقتی هنوز موضوع تحقیقت معلوم نیست؛
اگرمجبورت کرده اند برای یک درس عمومی، دفتر درست کنی و با خودکار رنگی و اکلیلی و انواع زلم زیمبو تمیز و مرتب نگهش داره، تازه هر هفته عین بچه دبستانیها استادت دفتر را ببینید و امضا کند؛
اگر در کلاست یک شاگرد معلول داری که نمیدانی چگونه باید با او برخورد کنی؛
اگر انواع ویروس و کرم کامپیوترت را مورد عنایت قرار داده و در عرض یک هفته، سه بار ویندوز عوض می کنی؛
اگر بی گناهانه از این و آن حرفهایی شنیده ای که اصلا سزاوارش نبوده ای؛
اگر چند وقتی هست که از باشگاه بی خبری؛
اگر رادیو جوان مجریان خودش را کنار گذاشته و سراغ دکتر نظری و درستکار و ... اینها رفته و تو ناراحتی؛
اگر کودک درونت هوس شیطنت دارد و سرکوبش می کنند؛
اگر جای من بودی ... (که امیدوارم نباشی)

اما من مصمم تر و با پشتکار تر از این حرفها هستم. به همه این مسائل ریز و درشت می خندم. اینجوری:


*هدف از نگارش این پست تنها قوت قلب دادن به نویسنده این وبلاگ بوده و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد!


پی نوشت:

داشتم درس می خواندم، به بخش هایی از نمایشنامه " آنتیگونه " برخوردم که بی ربط با این پست نیست:

in flood time you can see how some trees bend,
and because they bend, even their twigs are safe,
while stubborn trees are torn up,roots and all.
and the same thing happens in sailing:
make your sheet fast,never slaken - and over you go,
head over heals and under: and there's your voyage

(آنتیگونه، پرده 3 ، خطوط 80 تا 86)


+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت19:4توسط آسماني |
مهمان ناخوانده
نزديكهاي ظهر بود و داشتيم خانوادگي بررسي مي كرديم كه ظهر جمعه را كجا بگذرانيم كه ناگهان تلفن زنگ خورد. پدرم جواب داد. صحبتي كه به يك دقيقه هم نكشيد. اما وقتي گوشي را گذاشت،‌گفت:‌" بچه ها!‌ برنامه امروز كنسل شد "!‌ بعد هم رو به من كرد و گفت: لطفا پيراهن مشكي من را برام بيار.
مرگي كه اگرچه براي آن بنده خداي سفر كرده،‌رحمت بود اما...

تمام بعداز ظهر امروز را داشتم به اين نكته فكر مي كردم كه مرگ چقدر نزديك به ماست و ما چقدر فراموشش كرده ايم. مرگ،‌هميشه غير منتظره به سراغ ما مياد و ما را غافلگير مي كند.
 
خدايا كمكم كن روزي كه مرگ به سراغ من مياد،‌مثل امروز غافلگير نشوم.
+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت1:46توسط آسماني |
مهر

بو میاد... بوی ماه مهر! بوی مدرسه ! بوی دانشگاه ! نمی خوام شعار بدم، ولی بوی پویایی !
خوشحالم که کودک درونم هنوز اون قدر بچه اس که از دیدن کتاب و دفتر نو ذوق کنه و دلش پر بکشه به حیاط دوران دبیرستانش... (پس چرا بهم می گن به نسبت سنم، بزرگم؟ من که هنوز بچه ام!)
خوشحالم که هنوز دیدن بچه مدرسه ای ها تو خیابون منو سر شوق میاره. اون قدر که دلم غنج میره که بپرم،بغلشون کنم!
خوشحالم که اونقدر با بچه ها سر و کار دارم که ذوق زدگیشون رو موقع دست گرفتن مداد نو ببینم و خودم بیشتر از اونا لذت ببرم.
خوشحالم که از نگرانی بچه ها، موقع تراشیدن مداد نو حس خاصی بهم دست میده.
چقدر دنیای بچه ها قشنگه! وقتی مدادشون رو گم کردن، وقتی کفش نوشون کثیف شده، وقتی گوشه ورق دفترشون تا خورده ....، غم عالم میریزه به دلشون..انگار که هیچ راه جبرانی وجود نداره!

چقدر دنیای بچه ها قشنگه وقتی روز اول مهر، با نگرانی به موجودی که اسمش قراره " معلم " باشه و بهش می گن (مادر یا پدر دوم شما) مواجه میشن.
چقدر دلم برای بچه ها می سوزه وقتی روز اول مهر، چشمهای مملو از اشکشون رو می بینم. انگار دارن اونا را به شکنجه گاه می برن.

دلم برای دوستای دوران مدرسه ام تنگ شده! چقدر دوستامو مسخره می کردم که تراش و پاک کن رو با نخ از گردنشون آویزون می کردن! بهشون می گفتم " دست پا چلفتی " بعد اونا منو با عصبانیت نگاه می کردن، یه چند دقیقه ای با هم قهر می کردیم، بعد دوباره آشتی!
دلم برای اون میله ای که وسط حیاط دبیرستانمون بود، تنگ شده. زنگ تفریح ها، اونجا پاتوق بود. یه گروه 15 نفری بودیم که اونجا جمع میشدیم جک می گفتیم! (الان که به اون روزا فکر می کنم، می بینم که چقدر خجسته بودیم!)
دلم برای ناظم سخت گیرمون تنگ شده! بهش می گفتیم " هیستامین "! (از ذکر علت نامگذاری، معذورم!)
دلم برای معلم فیزیک دوم دبیرستان تنگ شده! خدایا! یعنی ما رو می بخشه؟ یه بار داشتیم سر کلاسش موشک بازی می کردیم، یه دونه از موشک هامونو مصادره کرد! بعد ما دعوامون شد، چند تا از دوستام، اومدن پوست پرتقال پرت کنن سمت ما، بعد اشتباهی پوست پرتقاله خورد تو سر معلممون! واااااااااای، نمیدونید چی شد.... همه معلمها ما رو 2 هفته تحریم کردن!به جرم بی ادبی، سر کلاسامون نمی اومدن! از صبح تا ساعت 3 با بچه ها دور هم خوش میگذروندیم! خیلی حال می داد!
دلم برای معلم زبان دوره دبیرستانم یه ذره شده، یادمه 5 دوره کتابای هری پاتر رو سر کلاس اون خوندم!
دلم برای معلم زیستم تنگ شده، اول مهر، تولدشه! بهش زنگ می زنم.
دلم تنگ شده، دلم برای اذیت کردن معلمها تنگ شده، دلم برای بالا رفتن از دیوار راست تنگ شده، دلم برای پیچوندن امتحانا تنگ شده، دلم برای تقلب کردن سر امتحانا تنگ شده، دلم برای آلوچه های بوفه دبیرستانمون تنگ شده! دلم برای کل کل کردن با شاگرد اول کلاس تنگ شده! دلم برای پیچوندن زنگ ورزش تنگ شده!
دلم مداد گلی میخواد!

::::::::

ب.ر.ن 1: دلم می خواست گله کنم از کسانی که من رو ابله فرض کردن، تازه وارد بودن در محیطی به معنایی گلابی بودن نیست! دلم می خواد اینو بگم که عاقل بودن به سن و سال نیست. دلم می خواد یاد بگیرن، یاد بگیریم روی دیگران نباید سلطه داشت! آن هم کاملا حق به جانبانه! باید حریم هر فرد رو رعایت کرد تا حریمت رعایت بشه! باید حرمت نگه داشت تا حرمتت نگه داشته بشه.

ب.ر.ن 2: نویسندگان محترم! دست اندرکاران سینما! باور کنید خلاقیت خیلی چیز خوبیه ها.... ایده گرفتن از ایده های دیگران کار بدی نیست، به شرطی که با نگاهی نو به اون ایده نگاه بشه، حداقل 80 درصد از پلانها،سکانسها، و دیالوگوهای فیلم دوخواهر و two much با هم مو نمی زنن، یعنی دقیقا انگار بازیگرای ایرانی دارن ترجمه دیالگوهای نسخه اصلی رو می گن. گریمها هم تا جایی که ممکن بوده و موازین مثلا اسلامی و شرعی سینما اجازه میداده، عین هم هستن. (نتونستم عکس درست و حسابی پیدا کنم، اما گریم آنتونیو باندراس و محمدرضا گلزار کاملا شبیه همه )شاید تو یه پست مفصل به این قضیه پرداختم.



+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت19:22توسط آسماني |

RSS